زنبق خاطراتم
از پیچک ذهنم بالا می رود
دهان تو را می شنوم
تا نامم مرور شود در هجای
لحظه های سنگین سکوتی که یعنی
دوستت دارم را زمزمه کنی
در تلنگر دلهره های هر روز – هرروز...
و یادم نمی آید که بی نام تو آغاز شده باشم
این ابتدای داستان از زبانم موج می گیرد
و پیشانی لحظه ها را چروک می دهد
که سکوت را در حوصله
امروز شاید شروع شود
این روزهای های فراموشی
پر از سمفونی های
نیامدنهای توست که خسته ام می کند
امروز چه روزیست که نیستی؟...
حتی تلاش نميکنم خدامو گول بزنم
به چی دل خوش کنم
برا چی بخندم
ميخندم تا بقيه فريب بخورن
اما خودم که از دله خودم خبر دارم که ميدونم چه خبر
عيد بدونه اون
خدايا
نميتونم
خداااااا
چقدر دلم ميخواد امسال همه منو فراموش کنن
همه يادشون بره تولده من کی هست
نميخوام
وقتی اون نيست من هيچی نميخوام
چقدر حسه بدی دارم
اضطراب
نگرانی
تا کی ميخوام به اين کارا ادامه بدم
تا کی ميخوام خدام و بقيه رو فريب بدم
که چی بشه
آخرش که چی
پر از اضطراب شدم
پر از باور های که نبايد بشم
خدايا
امسال عيدی نميخوام
تولد نميخوام
هيچی نميخوام
وقتی اون نيست هيچی نميخوام
حتی نميدونم حالش چطوره
چقدر مسخرم که نمتونم فراموشش کنم
چه جوری اعتماد کنم به کسه ديگی
من خوب نيستم
نيستم
نميدونم چرا چند وقته اعصاب ندارم
حالم خوب نيست
هر چيم به عيد نزيدکتر ميشيم عوض اين که بهتر بشم بد تر ميشم
تویه دلم غوغای هست
نميدونم چی بگم
يعنی تصميم دارم که ديگه نگم
دليلی برايه گفتنش نيست
از اين که اين جمله رو بگم حالم بد ميشه
و تويه دلم رخت ميشورن
اينم اصطلاحه ياره
1 سال گذشت
واقعاً فکر نميکردم دووم بيارم
اما موندم
و من تويه يه دنيايه ديگم
بد جوری عصبيم
حتی فيلم هم نميتونم ببينم
پايه کامپيوترم به زور ميشينم
حوصلی هيچ کاريو ندارم
از خستگيم خسته شدم
نميدونم
اما برايه من اين عيد مسلما عيد نيست
دلم اروم نميگيره
نميدونم چه کار کنم
نوشتن ديگه نيست
نه چون نميخوام بنوسيم ديگه نوشتن تويه وبلگ دوست ندارم
قبلاً برايه نوشتن دليل داشتم اما حالا چی؟؟؟؟
شريک کردن بقيه تويه غم ها چه فايدی داره؟
يادم يه دوستی ميگفت گفتن چه فايدی داره جز اين که بقيه رو هم ناراحت ميکنی
خوب شايدم حق داره و نبايد گفت
با همه سختيش منم بايد به تنهی عادت کنم
اينجارو هم که کسی نمي خونه
نميدونم برايه حسه هم دردی مينويسم يا برايه خودم
اصلاً نميدونم
دلم پره اما خاليه
نميدونم اين حس و کسی ميفهمه يا نه
يک سال گذشت
خدايا باورم نميشه
چقدر دلم گرفته
بد از يک سال نتونستم باهاش کنار بيام
بعضی وقتا دلم ميخواد منم مثل بقيه برم دنباله بازيگوشيا
اما نميتونم
خيلی چيزا براي من عوض شده
و هر چيزه ساده ی منو به راحتی از اين غذايا جدا ميکنه
الوه بر اين که من ديگه نميتونم اين چيزرو تحمل کنم بنا بر اين نميتونم مثل بقيه رفتار کنم
نميدونم اصلاً چيزی هست که منو به ياده اون نندازه
ميخوام منم مثل بقيه از روز مرگي هام بنويسم
اما مگه ميشه
روز و شبه من تويه يه چيزه ساده خلاصه شده
يار
تمامه فکره من تويه روز و شب اونه
در بد ترين لحظات تا بهترين لحظات همش اونه
خدايا نميدونم چرا اينجوريه
داريم به عيد نزديک ميشيم
اما اين نزديک شدن منو ناراحت تر ميکنه
نه به خاطر عيد به خاطر تمامه اتفاقتی که افتاده و تمام خاطرت خوش
تويه دلم دارن رخت ميشورن
خيلی نگرانه يارم خدای نکرده حالش خوب نباشه
دلم ميخواد از اين جمع و از همی اين آدما فرار کنم و برم تويه يه جنگل وسته جنگل تنهايه تنها باشم
خستم از اين همه آدم هايه رنگی
از اين همه فريب تزوير
اصلاً نميدونم چی مينويسم شايد چرت
فقط ميدونم دلم اروم نيست
من در یک روز بارانی گم شدم روز رفتنت که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی خیسی صورتم را از باران دیدی که باران بود اما از ابر دلتنگیم که آسمان با من هم نوا شده بود من در یک روز بارانی گم شدم که بخار نفسم در سردی رگبار آسمان رفتنت را کدر کرده بود من در یک روز بارانی گم شدم و دیگر هیچکس مرا نیافت حتی خودم
چقدر دلم یه دوست میخواد.
یه دوست واقعی. یه دوست که بتونی باهاش حرف بزنی. فقط حرف . یه دوست که در
مورد من قضاوت نکنه و کمکم منه. هیچ کس نیست. و من باید خودم تنها از پسش بر بیام. هم از نمرم ناراحتم هم از این که هم کلاسیم چنین فکری کرده.
هم از این که نمیشه به راحتی با کسی که فکر میکنی خوبه دوست بشی. یار یار یار و باز هم یار نمیدونم چرا از کلم بیرون نمیره نمیدونم چرا هر کس هر کاری
میکنه و هر جایی که میرم اول یاد اون میفتم. حتی چیزای که دوست دارم که میبینم با
خودم میگم قبل از یارم دوست داشتم این چیزو یا نه؟ دوباره اون خستگی اومده سراغم .البته مریضم هستم گلوم درد
میکنه و اینم بی تأثیر نیست. تنهایی سخته امیدوارم هیچ کس تنها نباشه. تنهایی
نه این که کسی نباشه تنهایی یعنی این که هم دلی نباشه تنهایی یعنی این که کسی هم
رازت نباشه. دیشب 2 تا قرص خوردم برای گلوم و چند لحظه دلم
خواست همه رو با هم بخورم یه گزر احمقانه بود البته. با همه خستگیام بازم میگم
باید تلاش کنم. تلاش و تلاش و تلاش و تلاش حاظر نیستم عقب نشینی کنم. این خستگی لعنتی رو
هم میندازم بیرون
دیروزم چنتا از بچه ها اینجا تلپ شده بودن. تا 3 صبح نخوابیدن. بعدشم بخاری خاموش کرده بودن تا صبح یخ زدم
حس زیاد نوشتن هم مدارم گلوم درد میکنه. بعدا میام بیشتر مینویسم